ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )

97

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )

روابط عمر با على از اين هم دشوارتر بود . ابن ابى طاهر طيفور در كتاب خود تاريخ بغداد روايتى را از ابن عباس دربارهء گفتگوى خود با خليفه در اوايل خلافتش نقل مىكند . عمر از او پرسيد : « آيا هنوز در دل او [ پسر عمويت على عليه السّلام ] چيزى از مسأله خلافت باقى مانده است ؟ گفتم : آرى . گفت : آيا مىپندارد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به خلافت او نصّ و تصريح فرموده است ؟ گفتم : آرى و اين مطلب را هم براى تو مىافزايم كه از پدرم درباره آنچه على عليه السّلام آن را ادعا مىكند پرسيدم ، گفت : راست مىگويد . عمر گفت : آرى ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مورد خلافت او سخنى فرمود ولى نه آن‌گونه كه حجّتى را ثابت كند و عذرى باقى نگذارد . آرى ، زمانى در آن‌باره چاره‌انديشى مىفرمود ، البتّه پيامبر در بيمارى خود مىخواست به نام او تصريح فرمايد و من براى محبّت و حفظ اسلام از آن كار جلوگيرى كردم و سوگند به خداى اين خانه كه قريش هرگز گرد على عليه السّلام جمع نمىشدند و اگر على عليه السّلام خليفه مىشد عرب از همه سو بر او هجوم مىآورد و پيمان مىگسست ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فهميد كه من از آنچه در دل دارد آگاهم و از اظهار آن خوددارى كرد و خداوند هم جز از امضاى آنچه مقدّر كرده بود خوددارى فرمود . » « 1 » عمر گرچه مىدانست كه على عليه السّلام به عنوان رئيس خويشاوندان محمد صلّى اللّه عليه و آله هنوز از خواسته‌هاى خود براى رسيدن به حكومت صرف نظر نكرده و بدين ترتيب خلافت قريش را تهديد مىكند ، امّا مىكوشيد پسرعموى پيامبر را در بين مجموعه صحابه نخستين به خود نزديكتر كند . او بارها با على عليه السّلام و ديگر صحابه نخستين مشورت مىكرد و اصرار داشت كه با ام كلثوم ، دختر على عليه السّلام و نوه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ازدواج كند . امّا امّ كلثوم كه در آن زمان كودكى بيش نبود ، احتمالا به سبب آن‌كه از رفتار خشن عمر با زنان مطلع بود ، با اين ازدواج مخالفت مىكرد . على عليه السّلام ، خود ، نيز مايل به اين وصلت نبود ، امّا سرانجام پس از تأييد مهاجران و انصار از اين درخواست عمر او نيز آن را پذيرفت . « 2 » امّا از عمر درخواست واگذارى زمينى را در ينبع در نزديك كوه رضوى كرد . عمر آن زمين را به على عليه السّلام واگذار كرد « 3 » و زمين بعدا در دست فرزندان حسن بن على عليه السّلام باقى

--> ( 1 ) ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 12 ، ص 20 - 21 . ابن ابى الحديد سلسله سند روايت را به صورت كامل نقل نمىكند ، هر چند به گفته او ابن ابى طاهر به طور كامل آورده است . ( 2 ) ابن سعد ، طبقات ، ج 8 ، 339 - 340 ؛ تاريخ اسلام ، ج 3 ، ص 968 - 969 . ( 3 ) يحيى بن آدم ، الخراج ، به اهتمام جوينبول ، كتاب الخراج يحيى بن آدم ( ليدن ، 1895 ) ، 57 ؛ بلاذرى ، فتوح البلدان ، 14 .